|
مداد سفید دست نوشته های حمید رضا مقسمی
|
زیستن نام یک فیلم ژاپنی ساخته کارگردان مشهور «آکیرا کوروساوا» و بازی «تاکاشی شیمورا» به سال ۱۹۵۲ میباشد. این فیلم که داستان آن را کوروساوا از رمان مرگ «ایوان ایلیچ» نوشته «لئو تولستوی» نویسنده بزرگ روس اقتباس کرده است یکی از بهترین کارهای این کارگردان بزرگ ژاپنی است که جوایز زیادی را به خود اختصاص داده است. ماجرای این فیلم از این قرار است که: در یکی از ادارات شهرداری کشور ژاپن که درگیر بروکراسی پیچیده و دست و پاگیر بی حاصلی است شخصی به نام «کانجی واتانابه» به عنوان مدیر مشغول به فعالیت است. واتانابه دارای همکارانی است که اکثر آنها به مانند خود او غرق در سیستم اشتباه اداری آنجا هستند بجز دختر جوانی به نام «تویو» که قصد دارد از این سیستم خارج شود. واتانابه در زندگی شخصی مرد تنهایی است که بدون همسر با تنها پسر و عروس خود زندگی میکند که آنها هم روابط سردی با او دارند. زندگی واتانابه عادی با یک سیکل کسالتوار ادامه دارد تا اینکه متوجه میشود به بیماری سرطان معده دچار شده و مدت کمی زنده خواهد بود. واتانابه ابتدا سعی میکند ماجرای ابتلایش به بیماری سرطان را با پسر خود در میان بگذارد اما وقتی رفتار سرد پسر و عروس خود را میبیند از اینکار منصرف میشود. او سپس به این فکر میافتد که برای استفاده از باقی مانده عمرش رو به خوشگذرانی بیاورد ولی بعد از مدت کوتاهی متوجه میشود که این راه نمیتواند او را در مابقی عمر آرام کند. در این هنگام تویو دختر جوان همکارش که قصد دارد از آن اداره کسل کننده برود برای امضای استعفایش به نزد واتانابه میرود. واتانابه که از روحیه تویو بسیار خوشش آمده مدتی تویو را همراهی میکند و وقتی تویو به این رفتار واتانابه مشکوک میشود واتانابه به اجبار ماجرای بیماری را برای او بازگو میکند. تویو به واتانابه توصیه میکند برای این آخرین روزهای زندگیش سعی کند به دنبال یک هدف باشد. با این توصیه تویو، واتانابه از فردایش به محل کار خود بازگشته و سعی میکند هر طوری که شده پرونده تبدیل یک مکان آلوده به پارک محل بازی کودکان را به سرانجام برساند. او با سماجت و سرسختی این مهم را به نتیجه رسانده و بعد از پایان کار و تبدیل محل نامناسب به پارک از دنیا میرود. بعد از مرگ کانجی واتانابه همکاران او با ذکر خاطراتش همقسم میشوند که آنها هم به مانند واتانابه در محل کار تغییرات مثبت ایجاد کنند ولی با گذر زمان آنها به رویه سابق بازگشته و قسم خود را فراموش میکنند. در سکانس آخر فیلم ماجرای شب آخر زندگی کانجی واتانابه روایت میشود که او در یک شب برفی بعد از اتمام رسیدن به هدفش که همانا تبدیل مکان آلوده یه یک پارک و محل بازی کودکان است سرشار از شادی به آنجا رفته و بروی تاب نشسته و تاب میخورد و با نهایت رضایت آوازی را زمزمه میکند. چند دقیقه بعد پلیس جسد واتانابه را در حالیکه بروی تاب نشسته پیدا میکند. داشتن هدف آن هم هدفی والا و مفید برای زندگی دنیا پیام اصلی این فیلم است. شخصیت اصلی داستان (واتانابه) در اکثرعمر خود یک فرد بی هدف در یک سیکل اداری معیوب با بروکراسی وحشتناک بوده است، مسئله مهمی که امروز شاید در بعضی از کشوهای جهان سوم مانند کشورما بخوبی قابل درک باشد. او وقتی درمییابد که دیگر زمان زیادی را برای زندگی ندارد سعی میکند مابقی زندگی خود را درست زندگی کند و در آن مدت کوتاه با راهنمایی یک فرد آگاه (تویو) تا حدود زیادی به آن دست پیدا میکند. اگر دقت کنیم خیلی از ما دقیقاْ زندگی به مانند کانجی واتانابه داریم و از عوض کردن شرایط زندگی خود بسیار در هراس میباشیم. خیلی از افراد جامعه شاید قصد اینکار را داشته باشند (به مانند همکاران واتانابه) اما با همراه شدن در سیر عمومی جامعه آرمانها و اهداف خود را به کلی به فراموشی میسپارند. گاهی اوقات داشتن یک هدف ولو به کوچکی ساخت یک محل بازی کودکان میتواند مسیرزندگی انسانها را به کل تغییر دهد. شاید برایتان جالب باشد که موضوعی شبیه به همین داستان در زندگی خود بنده اتفاق افتاد. ماجرا از این قرار بود که یک فرد شاغل در روند بازیافت زباله یک مکان عمومی (مشاع) در نزدیکی محل زندگی ما را تبدیل به زباله دانی کرده بود و تنها راه رفت و آمد به آنجا از مسیر منزل ایشان بود. به همراه همسایهها بارها سعی کردیم که وی را از طریق صحبت راضی به پاکسازی محل بنماییم ولی هر بار او از اینکار سر باز میزد. همسایهها هم به دلیل طولانی و وقتگیر بودن روند دادرسی از شکایت خودداری میکردند تا اینکه روزی کاسه صبرم لبریز شد و با شکایت و پیگیری مداوم از طریق قانونی بالاخره موفق به پاکسازی محل از وجود زبالهها شدم. حمید رضا مقسمی موضوعات مرتبط: اجتماعی، فیلم [ پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۳ ] [ 23:15 ] [ حمید رضا مقسمی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |