مداد سفید
دست نوشته های حمید رضا مقسمی 
قالب وبلاگ

darwin & hitler

هر موجودی در این دنیا مراحلی را طی می کند که شامل مرحله تولدف کودکی، نوجوانی، جوانی، میان سالی  و کهن سالی و سر آخر مرگ می شود. در جانوران هم این مراحل طی می شود، به طور مثال گربه، خصوصیات ذاتی گربه که حیوانی تقریباً اهلی است که نزدیک به انسان زندگی می کند باعث شده زندگی این حیوان نسبت به سایر حیوانات دیگر بیشتر در دید ما باشد، پربه ماده بعد از بارداری ابتدا دنبال محلی برای متولد کردن نوزادان خود می شود و با وسواس خاصی این محل را انتخاب می کند تا فرزندانش بعد از اینکه متولد شدند و با توجه به اینکه در این مرحله بسیار آسیب پذیر هستند از دید و گزند دشمنانش دور باشد، به همین جهت است که اکثر ما وقتی گربه فرزندان خود را به دنیا می آورد اصلاً متوجه این موضوع نشده و او و فرزندان تازه متولد شده اش را نمی بینیم، نوزاد گربه فاقد بینایی است و بسیار آسیب پذیر و مادر در این مرحله بسیار از آنها مراقبت می کند. بعد از مرحله نوزادی وقتی بچه گربه ها دارای دید و توانایی حرکت و جست و خیز می شوند مادر انها در ساعات خلوت مانند صبح های زود و شب ها آنها را از مخفی گاه خود بیرون می آورد تا با محیط بیرون از خانه آشنا شوند.

در این مرحله است که بسیاری از ما بعد از مدتی غیبت گربه محل خود او را با چند بچه گربه ملوس و ناز می بینیم، مادر در این مرحله هم بسیار مراقب فرزندان خود است و آنها را در مقابل دشمنان به سختی یاری می کند، کمی بزرگتر که شدند مادر گربه ها انها را در بیشتر ساعات روز بیرون می آورد و سعی می کند مهارت هایی مانند شکار را به آنان بیاموزد، در این مرحله هم مادر مراقب کودکان خود است با کمی تخفیف و در مواقعی انها را به حال خود رها می کند تا گشت و گذاری بکنند، مرحله بعد مرحله ای است که مادر کودکان خد را که کمی بزرگ شده اند تا می تواند از خود می راند ولی دورادور مراقب انها است و بعضاً غذای خود را با انها شریک می شود، و اما مرحله بعد، در این مرحله بچه گربه ها که تقریباً بزرگ شده اند و می توانند تا حدودی روی پای خود بزرگ شوند از سوی مادر به طور کامل رها شده و مادر دیگر به هیچ وجه هیچ یک از وظایف مادری سابق را انجام نمی دهد. در این مرحله بچه گربه ها بسیار حیران و سرگردان می شوند، از یک سو دنبال حمایت مادرانه هستند و از سوی دیگر مرتب در حال نگرانی از اینکه مبادا دچار آسیب بشوند، این مرحله مهمترین مرحله زندگی گربه هاست.

در این مرحله بزرگترین آزمون زندگی گربه شروع می شود و او می بایست توان خود را به خود ثابت کند که آیا می تواند از پس این دنیای پر از خشونت بر بیاید و یا اینکه در امتحان مردود خواهد شد، مردودی در این امتحان مساوی با مرگ است و اگر دقت کرده باشد وقتی مثلاً شما تعداد پنج بچه از گربه محل خود دیده اید هر چند روز یکبار جنازه یکی از آنها کنار سطل زباله، کنار یک خودرو، وسط خیابان و یا کنار پیداه رو دیده می شود و از آن پنج بچه گربه شاید و یا شاید فقط یکی بتواند از این مرحله عبور کند. این مرحله همان مرحله انتخاب اصلح از سوی طبیعت است یعنی طبیعت به طور خودکار نژادی را انتخاب می کند که در رویارویی با موانع زندگی از چالاکی و زیرکی بیشتری برخوردار هستند و موجوداتی که نمی توانند از این مرحله عبور کنند خودشان به همراه ژنشان از بین رفته و عبور کنندگان موفق به زندگی و تکثیر نسل شده و نسل بعدی آنها دوباره میبایست از تمامی این موانع عبور کنند و عبور کنندگان هستند که می توانند زندگی و تکثیر نسل کنند. اینگونه است که حیوانات در این جهان زندگی کرده و به بقای خود ادامه می دهند و الی خیلی زودتر از اینها نسلهایشان منقرض شده بود و از بین رفته بودند.

اما مسئله اینجا است که این تنازع بقا و انتخاب نژاد اصلح شامل انسانها هم می شود یا نه، اروپاییان در قرون جدید که در علم و تکنولوژی پیشرفت های زیادی کردند با توجه به اندیشه ها و آموزه های داروین به این سو تمایل بسیاری نشان دادند یعنی مکتبی در میان آنها ظهور کرد به نام داروینیسم و آنها به انتخاب اصلح در طبیعت بسیار معتقد بودند (و شاید هنوز هم باشند) و داروین و هممسلکانش بر این عقیده بودند که طبیعت مادر همه چیز است البته این بدان معنا نبود که خداوند را منکر شده باشند، خیر تنها فکر می کردند که طبیعت به عنوان راهنمایی برای الگوگیری انسان آفریده شده و اخلاق نباید مانع رویکرد طبیعی انسان در محیط زیست خود بشوند. طبیعت در طول هزاران سال مرتب نژاد اصلح را انتخاب کرده است و هی اینکار تکرار شده و به این روزگار (عصر جدید و یا دوران معاصر) رسیده، در گذشته دور که انسانها زیاد از خرد خود استفاده نمی کردند و قویتر ها بر اساس زور بازو شناخته می شدند اقوام وحشی بسیاری در دنیا حکومت می کردند ولی هر چه خردگرایی در انسان بیشتر شد از قدرت اقوام وحشی از نژادهای زرد و سرخ و سیاه کمتر شده و بر قدرت انسانهای سفید اروپایی با ظاهر زیبا بیشتر شده است تا روزگار معاصر با داروین که قدرت مطلق در دست اروپاییان بود.

آنها فکر می کردند اینکه در این دوره علم و خرد آنها آقایان جهان شده اند به خاطر انتخاب اصلح طبیعت بوده و آنها ژن برتر هستند و یا میبایست دیگر نژادها مانند سیاه پوستان آفریقا و سرخ پوستان آمریکا و زرد پوستان آسیا را از بین برده و زمین هایشان را تصاحب کنند و یا اگر رحمی در کار باشد آنها می بایست مانند حیوانات باری برای آنها کار کنند کاری که آنها صد ها سال با برده داری و قتل عام رنگین پوستان و تصاحب زمینهایشان انجام دادند. اوج این مسئله شاید به نظر ظهور فاشیسم اروپا در قرن بیستم باشد که فاشیست ها و نازی های اروپا آغازگر جنگی شدند که میلیونها انسان را در دنیا به کام مرگ فرو برد. اما مسئله این است که قبل از فاشیست ها هم این اعتقادات بصورت ایدئولوژی در اروپاییان وجود داشت. اما نمایش جنایات نازی ها و فاشیست ها که الگوپذیر داروینیسم بودند بخصوص شخص آدولف هیتلر به این جهت بود که نازیها در قتل عام های خود بیشتر اروپاییان را از بین بردند تا نژادهای دیگر را و این مسئله برای سفیدان غربی گران بود و الی شخصی مانند لئوپولد پادشاه قرن نوزدهمی کشور کوچک بلژیک نمونه بارزی در مورد تبعیض در این مسئله است. لئوپولد وقتی موفق به کشف سرزمین کنگو شد برای استفاده از منابع و مردم آن دست به وحشیگریهایی زد که در تاریخ کم نظیر است ولی به دلیل اینکه او سیاهان آفریقا را قتل عام می کرد در مورد آن در تاریخ صحبت زیادی نشده است.

مهمترین مسئله ای که نژاد سفید اروپایی از آن سخت غافل شده است تماییز بین دنیای انسان و حیوان است، در دنیای حیوانات تنازع بقا بر همین قانون استوار است یعنی انتخاب نژاد اصلح و در این هیچ شکی نیست ولی در میان انسانها این موضوع کاملاً متفاوت است، ما انسانها درون خود روحی داریم که خداوند در ما به ودیعه نهاده است و ما باید در این جهان سعی کنیم رفتاری از خود به نمایش بگذاریم که انسانیت نامیده می شود. در قانون انتخاب اصلح اروپاییان یک انسان معلول در این دنیا حق زندگی کردن ندارد چون مصرف کننده است و بر همین اساس نازیها عده زیادی از کودکان معلول کشور آلمان را نابود کردند ولی یک سوال بر اساس این تفکر یک فرد مانند استیون هاوکینگ اصلاً حق زندگی ندارد زیرا زندگی اش فایده ای ندارد ولی همگان دیدند که استیون هاوکینگ بر خلاف تمامی تصورات انها چه زندگی پر باری از لحاظ علمی داشت و باعث بهتر شدن زندگی میلیونها انسان دیگر شد. داروینیسم روح را فراموش کرده که قدرتی فراتر از جسم دارد و گیرم همین جسم اگر یک عضو مانند دست ناکار بود چه دخلی به مغز دارد ولو ممکن است به خاطر همین نقص عضو اندام دیگر مانند مغز بسیار فعالتر باشند. امیدوارم غربی ها و نژاد پرستان در این زمینه بیشتر تعقل کنند.

حمید رضا مقسمی


موضوعات مرتبط: علمی
[ دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۷ ] [ 11:16 ] [ حمید رضا مقسمی ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نوشتن رو دوست دارم, نه اینکه بلد باشم, نه بلد نیستم فقط دوست دارم. همین. نوشته های این وبلاگ همگی دستنویس خود بنده است و استفاده بدون اجازه از نوشته ها پیگرد قانونی داره.

حمید رضا مقسمی
لینک های مفید
لینک های مفید

امکانات وب