|
مداد سفید دست نوشته های حمید رضا مقسمی
|
در خط تاکسی میدان آزادی به محل پدری ما فردی به عنوان راننده فعالیت می کرد که بسیار آدم اعصاب خورد کنی بود. سابق بر این ایشان به عنوان راننده خط نبود و گاهگداری به صورت انفرادی در خطوط منتهی به محل پدری ما فعالیت می کرد که با عتراض راننده های خطی ها مواجه می شد و بعد از مدتی متوجه شدم که راننده خطی شده، آن هم خط میدان آزادی. کاملاً مشخص بود که این فرد از لحاظ روحی و روانی بیمار است و هر بار سوار پیکان ایشان می شدم از همان ابتدا شروع به غر زدن و توهین کردن به همه از راننده های دیگر گرفته تا وضعیت زمین و زمان و غیره میشد تا زمانی که من در انتهای خط پیاده می شدم. یکبار یک بنده خدایی که سوار خودروی ایشان بود در اواسط مسیر گفت: پیاده می شوم، این راننده مشکل دار که وظیفه اش پیاده کردن مسافر بود از قصد او را خیلی جلوتر برد با این ادعا که شما باید خیلی زودتر از اینکه پیاده شوی بگویی کجا پیاده می شوی و من نمی توانم در همان لحظه ترمز کنم. چقدر با آن مرد مسن جر و بحث کرد و بعد از پیاده شدن وی چقدر در گوش من به او بد و بیراه گفت خدا می داند یکبار سوار یک خودروی آر-دی بودم که خطی نبود و او سر رسید و شروع به دشنام دادن به راننده خودرو کرد و قصد داشت من را پیاده کند که قبول نکردم (با عصبانیت) و با همان راننده به منزل آمدم. یکبار دیگر هم که من در خودروی او بودم با راننده دیگری دعوایش شد و تا مقصد به او با الفاض زشت توهین می کرد. چندین و چند بار هم با مسافران جر و بحثش شد و جالب اینجاست که بلافاصله بعد از پیاده شدن آنها اقدام به توهین می کرد و انقدر اینکار را شنیع انجام می داد که اعصاب و روان من ویران می شد و چون در انتهای خط پیاده می شوم می بایست این صحبتها را تحمل کنم. از نظر این آقا همه انسانها اعم از مسافران و راننده های دیگر و اعضای حکومت و خلاصه همه انسانهای کثیفی بودند و جالب اینکه خودش را همیشه محق می دانست و حتی اگر مسافری چیزی هم نمی گفت باز او یک مورد پیدا می کرد و حرفی به او میزد، بدبختانه اینکه از قیافه نامناسبی (کاملاً همسو با چهره اش ) برخوردار بود و این همه توازن در بی نظمی در او باعث شده بود هر بار که بنده مسافر پیکان ایشان می شدم از لحاظ روحی آزار زیادی ببینیم این اتفاقات ادامه داشت تا اینکه در یک روز کاسه صبرم لبریز شد و وقتی او داشت در مورد مسافران پیاده شده بد می گفت حسابی از خجالتش در آمدم و گفتم نمی توانی کار کنی برو منزلت و یا یک کار دیگری اختیار کن مردم که گناه نکرده اند دست جنابعالی گرفتار شده اند. هر چه خواست جواب بدهد محکم توی دهنش زدم و اجازه ندادم چیزی بگوید، او هم به خاطر ظاهرم که آن وقت ریش داشتم ترسیده بود و تا موقع پیاده شدن صامت ماند. گذشت و مدتی بعد در ساعات پایانی شب سوار خودروی او شدم که فکر می کنم من را شناخت و لام تا کام حرف نزد تا در اواسط مسیر همه پیاده شدند بجز من و خود او. در آنجا بود که بعد از کمی سکوت سر صحبتش باز شد اینبار نه در مورد مردم بلکه در مورد خودش. او گفت که از اعصاب ناراحتی برخوردار است و یک مسئله او را دارد عذاب می دهد و آن بند کفشش است، ادامه داد که وقتی بند یکی از کفش هایش را سفت می کند احساس می کند بند کفش دیگری شل است و وقتی آن یکی را سفت می کند دوباره احساس می کند آن دیگری شل شده و این کار دارد روانی اش می کند. من به او گفتم خب کفش بدون بند تهیه کن که بندی نداشته باشد که سفت کردنش برایت معضل شود. کمی مکث کرد و گفت: حق با شماست. اما هم او و هم من می دانستیم که این عمل او ربطی به کفشش ندارد و اگر او گفش بی بند هم به پا کند باز با وسیله ای دیگر چنین مشکلی را پیدا خواهد کرد. این آقای راننده به وضوح معلوم بود از مشکلات حاد روانی رنج می برد و می بایست به روانپزشک مراجعه کند، اما جالب برای بنده این بود که چنین فردی با چنین اوضاع روانی پریشانی چطور اجازه مسافرکشی را دریافت کرده بود؟ این نشان می دهد که عزیزان مسئول در این زمینه هیچ نظارتی نداشته اند آن هم برای شغلی چنین حساس که در دیگر کشورها انواع و اقسام امتحانات را از افراد متقاضی به عمل می آوردند. بعد از رفتن از محل پذری دیگر آن مرد راننده را ندیدم ولی از خداوند می خواهم مشکلات روانی اش برطرف شده باشد. ان شاء الله حمید رضا مقسمی موضوعات مرتبط: اجتماعی [ یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۹ ] [ 11:19 ] [ حمید رضا مقسمی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |