مداد سفید
دست نوشته های حمید رضا مقسمی 
قالب وبلاگ

دکتر مهرزاد بروجردی، دانشیار گروه علوم سیاسی دانشکده شهروندی و امور عمومی مکسول دانشگاه سیراکیوز، در سال 1983 مدرک کارشناسی خود را در رشته علوم سیاسی و جامعه شناسی از دانشگاه بوستون، در سال 1985 مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته علوم سیاسی از دانشگاه شمال شرقی و در سال 1990 مدرک دکترای خود را در رشته روابط بین الملل از دانشگاه در واشنگتن دی. سی دریافت کرد و از سال 1990 تا 1992 به تحصیلات و مطالعات خود در مقطع فوق دکترا در مرکز مطالعات خاورمیانه ای دانشگاه هاروارد و بنیاد راکفلر دانشگاه تگزاس ادامه داد. رساله دکترای وی در سال 1990 جایزه بهترین رساله در عرصه ایران شناسی در بنیاد مطالعات ایران را به خود اختصاص داد. او علاوه بر تدریس در گروه علوم سیاسی دانشکده مکسول در دانشگاه سیراکیوز، از سال 2001، مدیریت بخش مطالعات فارغ التحصیلان(دوره های کارشناسی ارشد و دکترا) و از سال 2003 مدیریت برنامه مطالعات خاورمیانه این دانشکده را برعهده گرفته است.وی به تدریس و پژوهش در زمینه روابط بین الملل، اقتصاد سیاسی بین المللی، جامعه جهانی، مناقشات سیاسی، صلح، سیاست تطبیقی، سیاست عمومی، اسلام و سیاست، سیاست خاورمیانه، ایران، جهان سوم، رسانه های گروهی، چالش های مدرنیته، حقوق بشر، دموکراسی، سکولاریسم و جامعه مدنی در خاورمیانه و دموکراسی سیاسی می پردازد. کتاب روشنفکران ایرانی و غرب را ایشان در سال 1996 منتشر نمودند.

مختصری در مورد کتاب:

گرایش نظری این کتاب در فصل نخست کتاب آورده شده که در آن مفاهیم کلیدی دیگربود، شرق شناسی، شرق شناسی وارونه و بومی گرایی مورد بحث قرار گرفته است. فهم این اندیشه ها برای درک فصول بعد ضروری است. در فصل دوم و سوم به این نکته پرداخته شده که روشنفکران سکولار ایرانی در دهه های 1330، 1340 و 1350 چگونه در ارتباط با دولت و غرب با احساس دوگانه ای از دیگربود روبرو شدند که به ترتیب به نارضایتی و بومی گرایی انجامید. فصل دوم با بررسی اصطلاح روشنفکران آغاز می شود و سپس نشان می دهد که خصلت «اجاره گیر» دولت پهلوی چگونه آن را دچار بحران مشروعیتی ساخت که ستیزه جویان غیرمذهبی و ادیبان متعهد به فعالیت سیاسی از آن بهره جستند. در فصل سوم به نوع دوم دیگربودی پرداخته شده که گریبانگیر روشنفکران ایرانی بود، یعنی دیگربود غرب. جستجوی این گروه برای دستیابی به هویت، از راه بررسی نوشته های ادبی، سیاسی و فلسفی سه روشنفکر مهم، یعنی سیدفخرالدین شادمان، احمد فردید و جلال آل احمد نشان داده شده است. در فصل چهارم شرحی دربارۀ خصلت در حال تغییر گفتمان فلسفی و سیاسی روحانیان آورده شده است. در فصل پنجم به تحلیل بحث های طبقۀ نوپدیدی از روشنفکران مذهبی غیرروحانی پرداخته شده که تلاششان برای به وجودآوردن یک «آلترناتیو اسلامی» به برخاستن نداهایی به هواداری از «اصالت» و «بازگشت به خویشتن» انجامید. برای آنکه از فرایند پیچیده ای که این روشنفکران مسلمان از طریق آن به ایجاد خرده فرهنگ مذهبی کمک کرده اند، شرحی به دست داده شود، ابتدا به مطالعۀ موردی شهر مشهد پرداخته شده است. سپس نوشته های دو اندیشمند بانفوذ یعنی علی شریعتی و سیدحسین نصر و نیز سازمان چریکی مجاهدین خلق بررسی شده است. این فصل همراه با فصل چهارم، این بحث را تکمیل می کند که احیای فکری و سرکردگی اسلام سیاسی در انقلاب ایران چگونه ممکن شد. در فصل ششم از راه نگاهی به آثار احسان نراقی، حمید عنایت و داریوش شایگان توضیح داده شده که دانشگاهیان ایران چگونه بحث بومی گرایی را به ارتقای سطح و محبوبیت بیشتری رساندند. در فصل پایانی کتاب با تحلیل سه رشته بحث درگرفته میان رضا داوری و عبدالکریم سروش، به بررسی دامنۀ چالش هایی پرداخته شده که سرآمدان فکری پس از انقلاب با آن روبرویند

نقد کتاب:

در فصل دوم این کتاب تحت عنوان دیگری شدن یک دولت اجاره گیر، جناب آقای بروجردی می فرمایند که دولت اجاره گیر در ایران از زمان حکومت محمد رضا شاه پهلوی آغاز شد و اقتصاد ایران در دو دهه پایانی حکومت ایشان از اتکا به در آمدهای کشاورزی و محصولات دیگر به سمت اتکا به نفت سوق پیدا کرد. بعد ادامه می دهند که با اتکای شاه به در آمد های نفتی یک به اصطلاح استبداد نفتی در حکومت ایشان به وجود آمد که دولت را از هرگونه توانایی مشارکت مردم محروم ساخت. به عقیده اینجانب در اینکه دولت های اجاره گیر یا تحصیلدار که اقتصادشان بر پایه منابع طبیعی کشورشان اداره می شود اکثراً دولت های مستبد و خود رای هستند هیچ شکی نیست. ولی سوال اینجاست مگر در گذشته از این زمان که در آمدهای دولت بر پایه مالیات های کشاورزی و تجاری و غیره بود وضعیت سیاسی مردم فرق چندانی داشت؟ قطعاً جواب خیر است و حکومت های قبل از محمد رضا شاه پهلوی مانند پدر ایشان رضا شاه مستبدتر از حکومت فرزندشان بوده اند. ولی در این زمان اتفاقاتی افتاد و آن جا به جا شدن عناصر ذی نفوذ بود. به این صورت که در گذشته که شاهان نیاز به درآمد های مالیاتی روستاها و ایلات داشتند مجبور بودند به سران ایلات و بزرگان اقوام مختلف که مانند گلوگاه های واریزی این درآمدها عمل می کردند امتیازاتی بدهند و آنها را در نزدیکی خود با عناوین مختلف بپذیرند، ولی بعد از جایگزینی درآمدهای نفتی به جای درآمدهای سابق دیگر خبری از این افراد در دولت نشد و جای آنها را در کنار شاه سهامداران کمپانی های نفتی مانند برادران راکفلر گرفتند.

در فصل چهارم تحت عنوان خرد فرهنگ مذهبی جناب بروجردی عنوان می دارند که قدرت گرفتن روحانیون در انقلاب 57 به دلایلی چون استقلال مالی از دولت، شبکه های ارتباطی نیرومند، وجود واعظان و داشتن مراکزی چون مساجد و حوزه های علمیه به عنوان پایگاه بوده است. بنده با تمام اینها موافق هستم ولی مگر قبل از انقلاب 57 روحانیون این منابع قدرت را در اختیار نداشتند؟ چرا در دوران قبل نتوانستند به قدرت دست یابند؟ به عقیده اینجانب عمده مسئله ای که باعث قدرت گرفتن روحانیون در نیمه دوم دهه پنجاه شد نه فقط اینها بلکه اشتباه بزرگ محمد رضا پهلوی در تک حزبی کردن جامعه (اسفند 1535) و بستن بسیاری از روزنامه و برخورد با روشنفکران بود که این مهم به واسطه توهم قدرتی بود که منابع مالی ناشی از فروش نفت به او داده بود. نیروهای خواستار مشارکت در قدرت وقتی نه تریبونی در مجلس داشتند و نه حزبی و یا روزنامه ای که در آن حرفهای خود را بزنند به سوی مساجدی رفتند که هنوز در آنها باز بود و با وجود اختلافات گسترده با مذهبی ها با آنها بر عیله قدرت تمامیت خواه محمد رضا شاه ائتلاف تشکیل دادند. وقتی هم که شاه به اشاره دولت کارتر سعی در باز کردن فضای سیاسی کرد دیگر کار از کار گذشته بود.

در همین قسمت جناب بروجردی در مورد نقش افرادی مانند آیت الله بروجردی و آیت الله خمینی و پس از اینها آیت الله طالقانی و آقای مطهری در فعالیت های مذهبی آن دوران مطلبی تحت عنوان فقه پویا مطرح نمودند. بدون اینکه نقدی در این باب داشته باشم مطلبی به ذهنم رسید. سالها قبل روزنامه همشهری ویژه نامه ای در مورد آیت الله بروجردی به چاپ رساند تحت عنوان «فقیه ماندگار» که حاوی مطالب جالبی در مورد ایشان بود. یکی از موارد جالب آن این بود که منوچهر اقبال نخست وزیر وقت ایران در مورد قصد شاه برای اصلاحات ارضی خدمت ایشان می رسند. آیت الله بروجردی نظر منفی خود را اعلام می کنند و به شاه پیغام می دهند در هر کشوری که اصلاحات ارضی شد بلافاصله انقلاب هم صورت گرفته است. برای بنده این وسعت دید بسیار جالب بود و فکر می کنم ایشان فرد عالمی در باب مسائل سیاسی بوده اند.

در فصل پنجم با نام روشنفکران مذهبی غیر روحانی، جناب آقای شریعتی را به دلیل اینکه هم نهاد سلطنت و هم روحانیت او را سرزنش می کردند همانند «مارتین لوتر» می دانند (البته در تایید لقبی که به وی داده شده بوده است) و بعد ایشان را تعریف و با بعضی از روشنفکران آن دوران مانند جلال آل احمد مقایسه می نمایند. بحث من در این باب این است که چگونه شخصی به مانند جناب شریعتی با مارتین لوتر قیاس شده اند؟ با تمام احترامی که برای جناب آقای دکتر علی شریعتی قائل هستم ولی ایشان را ابداً در تراز با فردی مانند مارتین لوتر نمی دانم زیرا لوتر فردی بود که در میان بزرگترین هژمونی مذهبی تاریخ (تمامیت خواهی کلیسای کاتولیک اروپا در قرون وسطی) دست به کاری زد که آثار آن تا به امروز دنیا را تکان داده است. بنده فکر می کنم تنها شخصی را که می توان در این باب با لوتر قیاس کرد شاید جناب زرتشت اسپنتمان باشند که در آیین های مذهبی آریایی مذهب مزدیسنا را به وجود آوردند.

در همین فصل جناب بروجردی در مورد گروه موسوم به مجاهدین خلق می فرمایند که اندیشه اجتماعی آنها بر پایه دو ویژگی ناسونالیسم و پوپولیسم بوده است و آنها مهمترین ایدئولوژی را اسلام می دانسته اند. در مورد اینکه این گروه چقدر پوپولیستی فکر می کرده بنده اطلاع چندانی ندارم ولی فکر می کنم اندیشه ناسیونالیستی هیچ جایگاهی در تفکر آنها نداشته است و همچنین اسلام هم مهمترین ایدئولوژی انها نبوده زیرا مجاهدین خلق قبل از هر چیز یک گروه چپ گرا بوده اند و در اندیشه های چپ، وطن به معنای آن چیزی که ما فکر می کنیم معنا ندارد و آنها قائل به یک جهان وطنی بر پایه تفکرات سوسیالیستی هستند. بر اساس همین تفکرات بود که این گروه در زمان جنگ بین وطنشان و یک دشمن خارجی دست به کاری زدند که هیچ فرد یا گروه ناسیونالیستی حاضر به انجام آن نیست و آن کار حمایت از دشمن کشورشان یعنی عراق بود و به مانند سربازان عراقی در مقابل مردم ایران به مبارزه پرداختند. همچنین در تحولات درون سازمانی خود نشان دادند که در ایدئولوژیشان اسلام در درجه های بعدی از اهمیت قرار داشته است.

در مورد جناب سید حسین نصر از آن جهت که به اندیشه های ایشان آگاهی کامل نداشتم عرض کردم به عقیده من نقد بر تجدد غربی در کل نمی تواند چیزی بدی باشد ولی با صحبت های جناب آقای رضوی و فرمایشات تکمیلی شما بنده مجاب شدم که افرادی که به کل با تجدد غربی از ریشه تا به امروز مخالف هستند چرا باید خودشان از طریق نقدی که برخواسته از همان سند متجدد غربی است آن را به کل و از یشه نفی نمایند.

در مورد کل کتاب برداشت من از آن اینچنین بود که جناب آقای دکتر مهرزاد بروجردی یک راهکاری و رویکرد روشنی در این کتاب ندارند. بنده به عنوان عضوی کوچک از جامعه فکر می کنم نوشته هایی از این دست ولو راهکاری هم نداشته باشند در زمان حاضر بسیار موثر هستند. در زمان حکومت نازی ها بر کشور آلمان، دختری ساده به نام «سوفی شول» شروع به نوشتن نامه هایی تحت عنوان نامه های گل سرخ به مردم آلمان کرد بدون اینکه نامی از خود ببرد و یا آدرس خود را بنویسد. بعد که توسط گشتاپو به دام افتاد و او را در برابر فرایسلر قاضی معروف حاضر کردند. فرایسلر با لحن تحقیرآمیز از او پرسید: تو با این نامه ها قصد داشتی با حکومت قدرتمند رایش سوم مبارزه کنی؟ سوفی شول جواب داد: من این نامه ها را نوشتم تا قدمی در برابر حکومت جبار شما برداشته باشم و آیندگان بدانند که همه در این زمان از تاریخ با شما موافق نبوده اند. به عقیده من نوشتن کتاب و حرکت برای نوسازی و تجدد کشورمان در این زمان از تاریخ بسیار مهم است و به مانند گامهای موثری است که آیندگان از آن بهره خواهند برد.

حمید رضا مقسمی


موضوعات مرتبط: معرفی کتاب، تاریخ
[ سه شنبه پنجم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 17:0 ] [ حمید رضا مقسمی ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نوشتن رو دوست دارم, نه اینکه بلد باشم, نه بلد نیستم فقط دوست دارم. همین. نوشته های این وبلاگ همگی دستنویس خود بنده است و استفاده بدون اجازه از نوشته ها پیگرد قانونی داره.

حمید رضا مقسمی
لینک های مفید
لینک های مفید

امکانات وب